تبليغاتX
کاغذ بی خط
-زندگی یعنی ساختن حسینیه یک ملیارد تومانی
 و... زندگی یعنی ماهی سی هزار تومن، فقط همین!
...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 0:1 AM  توسط محمد 

 از كسايي كه بخاطر به چشم اومدن ديگران رو ضايع ميكنن متنفرم !‌

 

- پ.ن: شايد تو هم يكي از همين افراد باشي.


+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 10:58 PM  توسط محمد 

زنان دیگری هم برای انتخاب کردن هستند !
 
- پ.ن :این موضوع هیچ ربطي به من نداره.
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 10:14 PM  توسط محمد 

چرا بعضی آدم ها فكر ميكنن فقط خودشون آدمن؟!

با تو ام !‌مطمئن باش يه جا شكست ميخوري  و هیچکسی رو هم نداری ! ‌

اونقذر ارزش نداري كه بيش تر از اين در موردت بنويسم !

 

سرما خوردم .  شما چی خوردین ؟

تازه متوجه شدم نوشتن چقدر سخته! به هر حال وبلاگ جای خوبیه . از پیش تو بودن بهتره !
+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 6:46 PM  توسط محمد 

هر روز يك معجزه است ...!‌
همين.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 6:15 PM  توسط محمد 

تاریک بود
.
ندیدم
.
افتادم
.
مردم
.
.
.
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 11:9 PM  توسط محمد 

بعضي وقتا 

                قدم زدن تو بارون

                زنگ زدن به دوستت

                نگاه كردن به بارش برف

                حرف زدن با بهترين كسانت

                فكر كردن به خاطرات خوب  گذشته

                گوش كزدن به موزيك  مورد علاقت

                كمك كردن به كسي كه با چشاش ازت ميخواد كه يه فال ازش بخري

                ...

                ميتونه دلت رو آروم كنه!      


                                   يا شايد 2 ركعت نماز خوندن!
                                   كاش منم به خدا نزديك بودم ...

                                                 

                                                                          سخته؟ 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385ساعت 9:4 PM  توسط محمد 

همه آدم ها با ظاهرشون فرق دارن..!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 3:22 PM  توسط محمد 

 

در لحظه های رویش سبز
 عشق را
 هستی را
 و بودن را
 زمزمه کردم.
 
تولدت مبارک  
 
اميدوارم در تمام عمر،  سكوت و لبخندت را همراه قلب مهربانت حفظ كني
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 1:3 AM  توسط محمد  | 

بعضی وقتا یک اتفاق ساده (البته نه اونقدر ساده) میتونه همه چیو به هم بزنه! و هر چی بودو نیست کنه

ولی خوب یه  دوست خوب به درد همین موقع ها میخوره!
هنوز هم نمیتونم باور کنم چه اتفاقی افتاده البته اگه اونو باور کنم اتفاقای بعدیشو نمیتونم ! اما هر چی بوده گذشته  فقط اینو میدونم که به همین تجربه هاست که ادم بزرگ میشه! به قول booghashak  یک سال دیگه میتونیم به این موضوع بخندیم!

اینو میدونم که زمان خیلی چیزارو درست میکنه! پس باید صبر کرد تا خودش درست شه!

 

ولی هنوز یه سوال برام هست! اسلام چیه؟ اسلامی که اینا میگن چیه؟ واقعا از ته دلم ازشون متنفرم!

من باید به حرفهای یک ادم احمق گوش بدم و اون بهم در مورد اعتقادات مزخرفش بگه و بگه چی درسته چی غلطه؟؟ اگه هم نگم چشم...

 

مگه انسان مختار نسیت ؟ ازاد نیست؟..... اصلا به تو چه؟؟؟؟؟

ما کجا داریم زندگی میکنیم؟ حالم از همه به هم میخوره!

قرن بیست و یکمه و ما تو ابتدایی ترین مسائل زندگی موندیم!

درست که فکر کنیم میفهمیم  تقصیره خودمونه . خودمون به این ادمای احمق و فاسد بها دادیم که اقا بالا سرمون باشن!

حالا انرزی هسته ای میخوایم؟..... بابا زندگی کردن حق مسلم ماست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 2:43 PM  توسط محمد 

چقدر شعرهای سیاوش رو دوست دارم
خورشیدو از ما گرفتن شکر شب ستاره پیداست...
 
کلی درس دارم اما حوصله خوندن ندارم! یادش بخیر جوونیا چقدر درس میخونیدم! دوست دارم تو همین سن بمونم ! نمیخوام بزرگتر شم! میشه؟
هان؟؟؟ اها باز دارم چرت و پرت میگم؟! ساکت شم؟؟ باشه فهمیدم!...
+ نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 6:20 PM  توسط محمد 

اي شب از روياي تو رنگين شده               
سينه از عطر تو ام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شايدم بخشيده از اندوه پيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك

اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست

اي دلتنگ من و اين بار نور ؟
هايهوي زندگي در قعر گور ؟

اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم

درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
 سرنهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش  ‚ نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها

آه اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت 

 جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهاني اين چنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه

اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه آه اي از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر

عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
 از طلب پا تا سرم ايثار شد
 اين دگر من نيستم  ‚ من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم

اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم

آه مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟

اي نگاهت لاي لايي سحر بار
گاهواره كودكان بي قرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من 

 اي مرا با شور شعر آميخته
 اين همه آتش به شعرم ريخته
 چون تب عشقم چنين افروختي
 لا جرم شعرم به آتش سوختي
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 1:23 PM  توسط محمد 

دلم برای همه چی تنگ شده ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 8:12 AM  توسط محمد