آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست می دارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم.
.......................
من ۲۰ ساله شدم !
+
نوشته شده در جمعه 29 دی1385ساعت
0:7 AM توسط محمد
می خوام برم جایی که نه صدایی باشه، نه نوری، نه تعلق و خاطره ای !
حتی خودمو نبینم !
نه، نمی خوام گریه کنم...
می خوام خودمو گم کنم !
- پ.ن: من هنوز زنده ام.
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت
10:11 PM توسط محمد
شب را دوست دارم ... چون تو را در تاریکی، بین خودم و خودت می بینم !
...
و من هنوز گریه نکرده ام !
+
نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385ساعت
0:35 AM توسط محمد
چیه ؟.. چرا اینجوری نگاه می کنی؟!
باید چی کار می کردم ؟
داشتم زندگیشو خراب می کردم.
من مهمترم یا اون؟
خودش گفت اگه برات مهمم برو ! خوب منم رفتم.
بگو چی کار می کردم ؟؟
اینجوری عذاب می کشید من که نمی خواستم اذیتش کنم ، می خواستم؟
اون که خودش می دونه همیشه تو قلبمه، من که غیر از اون کسی رو ندارم !
تنها شدم که شدم، این همه آدم تنهان تو هم یکیش.
نه نمیشه..خدایا کاش فقط تنها بودم!
حتما اون روز تو خونشون خیلی اذیت شده.. نمیخوام غصه بخوره، خودش که بهتر می دونه!
حتی کسی هم ندارم باهاش حرف بزنم، یکم خالی شم
همیشه بود، با خودش حرف می زدم !
...
"مثل همیشه دلم برات تنگه، کاش هیچ وقت متولد نشده بودم! کاش نمی دیدمت، کاش...
مواظب خودت باش"
...
راستی
بهش بگو من همیشه هستم..
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت
1:38 PM توسط محمد
بعد از ۴ سال گیتارم رو از توی کاورش در آوردم ! شروع کردم به زدن
فکر می کنم یه چیزایی یادم بود ! یا شاید هیچی یادم نبود . با این که کوک
نبود یه صداهایی ازش در می اومد.
اولین روزی که رفتم کلاسش خیلی انگیزه داشتم نمیدونم به خاطر صدای گیتار بود یا به خاطر استاد خوش تیپم(!!)
به هر حال گیتارو یه بار گذاشتم تو کاورش و دیگه درش نیاوردم مثل
چیزایی که الان برام ارزشن و ممکنه چند روز دیگه ، چند ماه دیگه ، چند سال
دیگه بزارم تو کاورشون و دیگه درشون نیارم... و اون موقع چیزهای جدیدی
برام ارزش می شن که احتمالا بعد چند سال جاشون رو به موضوع های دیگه می
دن...
...
زندگی بعضی کاراش غیر منطقیه .. یا شاید زندگی من غیر منطقیه!
+
نوشته شده در شنبه 16 دی1385ساعت
11:58 PM توسط محمد
Now I know what a fool I've been
But if you kissed me now
I know you'd fool me again
- پ.ن: احتمالا اين موضوع هم هيچ ربطي به من نداره !
+
نوشته شده در شنبه 16 دی1385ساعت
10:10 PM توسط محمد
فرزند یعنی عشق پدر و مادر ؟
یا شاید جنایت پدر و خیانت مادر...
تو چه می دانی؟
+
نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت
1:38 AM توسط محمد
... و من دستانم را در دستانت گره می زنم
بوی بهشت را حس می کنم ... وقتی که سرت را روی شانه ام می گذاری
از عشق می گویی
...
به چشمانت می نگرم
وجودت را حس می کنم
شرمت را دوست دارم
...
ناگاه مردی از دیار ابلیس می آید
...
شاید برسد روزی دوباره !
+
نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت
1:5 AM توسط محمد
کاش اونقدر قدرت داشتم که همه حاکمها رو از بین می بردم و دنیا رو به خدا پس می دادم!
+
نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت
11:22 PM توسط محمد
داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه اگه به جاي مردها زنان ريش داشتن چه اتفاقي مي افتاد...؟!
+
نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت
9:36 PM توسط محمد
کاش هیچوقت آدم ها رو نمی شناختم تا همیشه برام عزیز بودن !
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت
4:3 PM توسط محمد
مي ترسم ، مي
ترسم از اينكه 5 ساله ديگه دلم براي همه اين روزا تنگ شه. همونطوري كه
الان دلم براي 5 ساله پيش تنگه ! دلم براي 10 سال پيش تنگه، براي 15 ...
يادمه روز اولي كه رفتم آمادگي اونقدر گريه كردم تا مامانم اومد تو كلاس كنار ميزم نشست! چقدر مامانمو دوست داشتم!
روز اولي كه رفتم راهنمايي بازم مامانم پيشم بود ! اون روز گريه نكردم .مامان هم نيومد تو كلاس ولي پر از استرس بودم.
روز اولي كه رفتم دبيرستان استرس نداشتم چون با دوستام بودم اما پر از هيجان
روز اولي كه اومدم دانشگاه هيچ احساس خاصي جز كنجكاوي نداشتم !
اما حالا فكر ميكنم دانشگاه اون چيزي كه تو ذهنم بود نيست! ازش لذت نمي برم ، ميتونست خیلی بهتر باشه..شاید فقط چای خوردنشو دوست دارم !
دلم براي همه اون روزا تنگه !
براي روزايي كه پيش مامانم مي خوابيدم.
براي موقع هايي كه پيش مامان بزرگم نميرفتم چون از ماچ كردن بدم ميومد.
برای موقع های که همه ازم تعریف میکردن!
برای اون موقع ها که هر سال جشن تولد داشتم!
برای استرس اولین روز مدرسه!
برای روزایی که می رفتم خونه داییم، خالم ...
براي روزايي كه با بابا دعوا ميكردم!
براي روزايي كه 24 ساعته پاي چت بودم !
براي روزي كه اول دبيرستان كلاسمو براي بي انظباتي عوض كردن!
برای خاطرات دبیرستان !
هميشه سكوت و تنهايي رو دوست داشتم ، ولي از تنهايي مي ترسم، می خوام همه باشن و تنها باشم !
فكر ميكنم خيلي كاراي نكرده دارم! اگه بازم برگردم شايد انجامشون ندم !
دلتنگي عذاب اوره !
فردا صبح امتحان دارمو نشستم دارم خاطره ميگم!
برم بقيه درسمو بخونم...
+
نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت
0:28 AM توسط محمد
یه یلدای دیگه هم گذشت!
شب خوبی بود . دور هم بودن خوبه.
اینم شعری که دیشب حافظ برام گفت :
رسید مزده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز نخواهد ماند
من ارچه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بدست
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
...
+
نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت
4:49 PM توسط محمد