بزار روحت آزاد باشه
هر جور میتونی
قید و بندها رو فراموش کن
بزار هر کاری دلش میخواد بکنه !
آزاد باش
...
آزاد
.
+
نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت
9:24 PM توسط محمد
اگه میخواهید بار علمی کسی رو بسنجید دقت کنین که در مورد چه چیزی بیشتر بحث میکنه بعد مطمئن بشید که هیچی در موردش نمیدونه !
پ.ن: این موضوع در تمام شئونات زندگی صدق میکنه !
پ.ن: از آن نترس که های وهوی دارد ازآن بترس که سر به زیر دارد !
پ.ن: حالا منظور صرفا ترسیدن نیست!
پ.ن: ...
پ.ن: ...
...
+
نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت
2:16 PM توسط محمد
I miss you terribly this day of love
Miss you with a wound that stabs and aches
I see the love around me, and it takes
So much strength simply just to move
Soon, soon, my love, this waiting will be done
You and I will have what we desire
On days like this we'll sit beside the fire
Undoing all the pain of days long gone
...
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت
0:39 AM توسط محمد
مثل اينكه بعضی از دوستان متوجه منظور پست قبليم نشدن!
از هر جمله هاي هر كس برداشت خودشو ميكنه ...
نمیدونم چرا چند روزه که چیزی تو ذهنم نمیاد تا بنویسم!
...
چیزی که تو این مدت فهمیدم اینه که فقط خودت مهمی . هر کسی ارزش نداره که حتی بهش فکر کنی !
داشتم
فکر میکردم که من چقدر با پارسال خودم فرق دارم! خیلی چیزها یا کارها یا
فکرهایی که برام مهم بودن الان اصلا ارزشی ندارن. آدم ها خیلی راحت عوض
میشن...
+
نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385ساعت
7:35 PM توسط محمد
در کشورهای جهان سوم زن ومرد به علت کمبودها دچار عقده شده اند، این
عقده ها به قضاوت غلط منجر شده و اعتقاد به قسمت و تقدیر را به وجود آورده.
آه...کاش می تونست بفهمه :
"کسی آقای عالم نیست برابر باهمند مردم"
پ.ن : من قسمت و تقدیر را به صورت کامل نقض نمی کنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت
8:26 PM توسط محمد
جهان سومی ها فریفته تزئینات سیاسی می شوند، اصل ناپیداست.
به زور چادر از سر زنها بر می دارند، به زور حجاب مد می شود!
+
نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت
1:8 AM توسط محمد
گونه هایم را نبوس، لب هایم غصه می خورند... !
+
نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت
1:2 AM توسط محمد
لم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد.
...
دلم گرفته است
...
"هيچ چيزي اونقدر ارزش نداره كه روزتو براش خراب كني"
آره هيچ چيز ارزش نداره كه روزي كه خدا بهت داه رو خراب كني!
اما تو انقدر ارزش داري كه تمام شب ها و روزهامو نابود كنم.
...
هميشه از "اتفاق" مي ترسيدم
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت
2:45 AM توسط محمد
من که همیشه به آسمان با تردید نگاه می کردم، حال می خواهم چایم را در کهکشان شیری بنوشم.
حبه قندی تعارف کن !
...
پ.ن : ... ... ( ! )
+
نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت
0:31 AM توسط محمد