خيلي عصبي بودم سرم درد ميكرد، حوصله خونه رو نداشتم، زدم بيرون، به كسي نگفتم كجا ميرم ! ميخواستم تنها باشم.
وسط راه چشمم به يه تابلو خورد. شنيده بودم جاي مزخرفيه، گفتم ميرم يه چاي ميخورم تجربه هست، اينطوري آدما رو بیشتر ميشناسي.
رفتم تو. همه جا پر دود بود. سرم درد ميكرد خواستم بیام بيرون. يكي گفت بفرماييد خوش اومديد. رفتم داخل
يه جا رو معرفي كرد بشنيم. به اطرافم نگاه كردم خواستم برم، سرم درد ميكرد، گفت چي ميل داريد، سفارش دادم سريع آورد.
سر جام نشستم. به چيزي دست نزدم، سرم درد ميكرد.
مبخواستم فقط به اطرافم نگاه كنم، متوجه شدم كه بعضی ها دارن به من نگاه ميكنن انگار باهاشون فرق داشتم . آره فرق داشتم.
بهشون نگاه مي كردم.به حركاتشون. با خودم گفتم من چقدر با اينا فرق دارم. حداقلش مدل لباس پوشيدنم. از حركاتي كه دخترا " فكر ميكنم بگم زنها بهتر باشه" می کردن حالم داشت بد ميشد من كه انقدر آزاد فكر ميكردم! با خودم گفتم اين آزاديه ؟ نه من اين آزادي رو نميخوام ! آزادی این نیست...
يه چاي ريختم ... سرم درد ميكرد... نگاه می کردم!
...
اومد كنارم نشست! نگاش كردم ،نگام كرد، چيزي نگفتم، چیزی نگفت.
...
برام چاي ميريزي؟
نگاش کردم.چیزی نگفتم.نگام کرد!
سرم درد میکرد
كتمو برداشتم. پا شدم. حساب كردم. رفتم ..
- بازم تشریف بیارید!
لعنت به تو
لعنت به من
لعنت به این مملکت
پ.ن : پس کجایی آزادی ؟